همون اول كه اومد تو معلوم بود شبيه بقيه استادا نيس.

35، 36 ساله بهش مي اومد. بور بود. سيبيل دسته موتوري داشت. يه كت چهار خونه ي قهوه اي تنش بود با يه شلوار كبريتي كرم. يه كيف چرم قهوه اي خيلي قديمي هم دستش گرفته بود.

رفت نشست پشت ميز. پاكت مالبروشو از جيب كتش دراورد و گذاشت رو ميز. بعد ليست كلاسو باز كرد و حضور غياب كرد.

بعد هم شروع كرد به معرفي خودش. ليسانسشو از دانشگاه تهران گرفته بود و فوقشو از يه دانشگاه تو پاريس. ترم دوم دكتري هم انصراف داده بود برگشته بود.

" چون اون كاري كه ميخواستم با دكترا بكنم رو همين الان دارم با فوق مي كنم. بقيش وقت تلف كني بود."

اولين واحد زبان دوممون بود و طبعا هممون هم صفر كيلومتر.

بالاخره درس شروع شد.

انرژيش باور نكردني بود .از اين استادا بود كه يه دقيقه يه جا بند نمي شد. هي خودش و مي زد به در و ديوار تا ما يه كلمه رو بفهميم. بعد وقتي يكيمون بالاخره كلمه رو مي گفت انگار دنيا رو بهش داده بودن. يه بشكن مي زد و به طرف اشاره مي كرد و مي گفت: "مقسي بوكو."

تا رسيديم به يه عبارت لعنتي. هي ادا دراورد، هي بالا پايين كرد، هي موقعيت فرضي درست كرد.

 ولي نفهميديم كه نفهميديم. بعد هي با دستش اشاره مي كرد كه يه چيزي بگين ولي همه ساكت بودن.

بعد يهو وايساد، انگار دكمه ي پازش رو زده باشن. بعد يه جور درمونده اي گفت: "چرا اينجوري نگام مي كنين؟ تو رو خدا يه چيزي بگين ديگه."

يكي گفت: "صب بخير؟"

-         نه. ولي آفرين. يه چيزي تو همين مايه هاس.

-         ظهر بخير؟

-         نه.

-         عصر بخير؟

-         نه.

-         شب بخير؟

-         نه.

بعد سكوت شد.

گفت: "عيب نداره. دوباره از اول."

اصرار عجيبي هم داشت فارسي بهمون نگه معنيشو. باز شروع كرد. با همون انرژي قبل. با همون بالا پايين پريدن ها.. 

هي از كلاس رفت بيرون، اومد تو، اون عبارتو گفت. ديالوگ كتابو دوباره برامون خوند.

فايده نداشت. نمي فهميديم جز اينايي كه گفته بوديم چي مي شد گفت تو يه گريتينگ...

يهو يكي از بچه ها گفت "ببخشيد استاد؟ مي شه يه سوال بپرسم؟"

گفت: "وي."

گفت: "مي خوام بدونم چه حسي بهتون دست مي ده اين قدر انرژي مي ذارين و آخرش هيچي؟"

خشكش زد. همين جوري مات موند رو صورت دختره. نمي دونم چي شد. ولي يهو انگار خستگي چند ماه آوار شد رو سرش. رفت نشست پشت ميز. يه سيگار دراورد. روشن كرد و يه پك عميق زد.

كلاس ساكت ساكت بود.

چقدر گذشت؟ 5 دقيقه؟ 10 دقيقه؟ بالاخره گفت: "بنويسيد روز خوش..."

بعد همونجوري كه داشت وسايلشو جمع مي كرد گفت: "بچه ها من خيلي خسته ام. بقيش باشه برا هفته ديگه."

 

هيچ وقت ديگه نشد اون استاد پرانرژي جلسه اول. تا كلمه اي رو نمي فهميديم زود فارسيشو مي گفت و رد مي شد.


حالا همه اينا رو گفتم كه بگم از خودم بدم مي آد...

اول به خاطر اون سوال احمقانه اي كه ازش پرسيدم.

دوم هم به خاطر اين كه ديروز يكي ازم پرسيد روز خوش چي مي شه و من نمي دونستم.