Forever.. Until I Die
به نظر من زندگی بهتر از مرگ است..
حداقل به خاطر لبخند مادر ، دل یک دوست که برای تو میتپد و
یک بشقاب چیپس.
به نظر من زندگی بهتر از مرگ است..
حداقل به خاطر لبخند مادر ، دل یک دوست که برای تو میتپد و
یک بشقاب چیپس.
دیدی اینایی رو که انگار همیشه برای هر موقعیتی آمادگی دارن؟
که همیشه یه جواب حاضر آماده تو آستینشون هست؟
که آدم عکس العملای سریعن؟
که وقتی چیزی باب میلشون نیست ، خیلی صریح و بی پرده میگن خواسته شونو ؟
که وقتی کسی از حدش فراتر میره ، برمیگردن ، زل میزنن تو چشای طرف و میگن هی رفیق ، حواستو جمع کن!
که بلدن خیلی محکم "نه" بگن و دیگه به هیچی فکر نکنن؟
که هی نگران ناراحت شدن بقیه نیستن؟
همیشه آرزو داشتم یکی از اونا باشم.
چند ماه در یک هفته است و چند سال در یک ماه؟
یه نفر فقط در صورتی ممکنه بگه "به فقیر فقرا هم سر بزنید" که از مایه دار بودنش مطمئن باشه..
از خیلی مایه دار بودنش!
هلیا ;
هیچ چیز تمام نشده بود.
هیچ پایانی به راستی پایان نیست.
در هر سرانجام، مفهوم یک آغاز نهفته است.
چه کسی میتواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد؟
یکســـــــــــال گذشت..
یکسال از اون 8 صبحی که هیچ کس جواب تلفنمو نمیداد و میدونستم این یعنی یه اتفاق بد..
یکسال از اون موقعی که گوشی بابا زنگ خورد و بابا رفت بیرون و وقتی برگشت نگاهشو از من گرفت ..
میترسیدم از چیزی که قرار بود بشنوم ، با این حال رفتم سمت بابا.. پشتشو کرد بهم..
دستشو گرفتم تکون دادم..
برگشت..چشماش پر اشک بود..
بغلم کرد.محکم.
خیلی آروم گفت تو کما س..
و من فهمیدم یعنی تموم..
از بعدش خیلی پراکنده یادم مونده..
اینکه دو تا پرستار محکم گرفتنم و سومی 2 تا آرامبخش زد برام..
بعدش با زنگ موبایل تو ماشین بیدار شدم..
بابات بود.. برنداشتم..
زنگ زد به گوشی بابا..
صداش میومد.. های های گریه میکرد و میگفت بگو دروغ میگن..
بابا گریه میکرد..
بیدار که شدم رسیده بودیم..
یه راست رفتم سمت نگهبانی و آدرس سردخونه رو پرسیدم..
مامانت نشسته بود رو زمین.. بهت زده.. گریه ام نمیکرد.. فقط نشسته بود..
بغلش کردم.. بی هیچ حرفی..
مگه اینجور موقع ها چیزیم میشه گفت؟
مامان اومد.. نشناختمش اول.. پیـــــر شده بود..
با یه آقایی که کلید دستش بود..
درو باز کرد و رفتیم تو..
ساکت بود و سرد..
شماره 23.. کشو رو کشید بیرون..
زیپ کاورو باز کرد..
...
خیلــــــــی آروم خوابیده بودی..
آروم آروم..
تنت گرم بود..
تاپ آبیه تنت بود و میدونستم کم کم سردت میشه..
گفتم لباس گرم بپوش، گفتی هوا اونجا گرمه ..
بوسیدمت..3 بار .
و اومدم بیرون..
فکرم کار نمیکرد.
گریه هم نمتونستم بکنم حتی..
یه خانوم چادری اومد سمتم..
گفت میگن 7 بار "وان یکاد" بخونی زنده میشه..
نگاش کردم..
گفت توکل کن..
بغلم کرد.. گفت میدونم چی میکشی..
از بغلش اومدم بیرون..
نمیدونست.. هیچ کس نمیدونست..
خداحافظی کرد و رفت.. نگاش کردم..
نخوندم.
توام زنده نشدی.
یکســـــــــــال گذشت از آخرین باری که صورت قشنگتو دیدم و بوسیدم.
اینایی که اس ام اس مثلاً اشتباهی میدن.